روایتی از یک نبرد
شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۱۵ ب.ظ
چشمانم وحشتی عجیب و یأسی دردآور را در میان هویتی نا معلوم می کشید؛ می خواستم هر آنچه را از خودم می دانستم، برای تمامی اقشار جمعیت بی پناه، - که من قهرمانشان بودم و در پشت خاکریز ها با مرگ همخوابه بودند- بازگو کنم . می ترسیدم نگاهشان کنم آنها نیز مرا؛ چرا که ما یکدیگر را در صورت هم می دیدیم.
گلنگدن را کشیدم. گلوله در گلوی تفنگ جا خوش کرد؛ عهد کردم در آن واحدی که هنوز، خودم به هویت ناپیدای خودم خو نکردم، گلوله را در سقف دهانم بخوابانم و بدرم خودم را. ولی ،باورکن اخوی! من جرات همچین گه خوری را ندارم...
جبرییل آرام دستم را فشرد و تیمم کرد و من یک عمری است که هرشب غسل شهادت می گذارم.
- ۹۵/۰۲/۲۵