مردی همچنان می نویسد

هنوز باید بنویسم.

مردی همچنان می نویسد

هنوز باید بنویسم.

روایتی از یک نبرد

شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۱۵ ب.ظ


چشمانم وحشتی عجیب و یأسی  دردآور را در میان هویتی نا معلوم می کشید؛  می خواستم هر آنچه را  از خودم می دانستم، برای  تمامی اقشار جمعیت بی پناه، - که من قهرمانشان بودم و در پشت خاکریز ها با مرگ همخوابه بودند- بازگو کنم . می ترسیدم نگاهشان کنم آنها نیز مرا؛  چرا که ما یکدیگر را در صورت هم می دیدیم.

گلنگدن را کشیدم.  گلوله در گلوی تفنگ جا خوش کرد؛ عهد کردم در آن واحدی که  هنوز، خودم به هویت ناپیدای خودم خو نکردم،  گلوله را در سقف دهانم بخوابانم و بدرم خودم را. ولی ،باورکن اخوی!  من جرات همچین گه خوری را ندارم...

 جبرییل آرام دستم را فشرد و تیمم کرد و من یک عمری است که هرشب غسل شهادت می گذارم. 

  • صمد قلی زاده

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی