آن روزها
دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۲۰ ق.ظ
تلاش مادرم در حفظ آثار پدرم حیرت آور بود. همه اش در چند قابلمه سیاه و دیگ مسی سابیده شده و دوتا انبر دست زهوار در رفته و تعدای میخ طویله و اسکوب و عینکی با شیشه سبز تند جوشکاری -یادگار فعلگی و بیگاری در معدن و کارخانجات- خلاصه می شد.همگی اینها و تلاش خستگی ناپذیر مادرم در صیانت از این اقلام، نقطه ی مبهم تاریخ زندگی ام بود. همیشه برایم سوال بود که این چند یادگاری منسوخ و چند تکه پازل حل نشده، چه گرهی از کار مادرم باز می کرد که عشقی غریزی به چند تکه شیء ضایع و زنگ خورده ابراز میدارد .
من تلاش مادرم را کودکانه و احساسی می خواندم در حالی که او با آنها زندگی می کرد و زیستن او در کنار ماترک شوهرش -که با عشق به ناموس به جنگ رفت و بی سر برگشت - یعنی حضور دوباره مرد در کنارش و این نوعی مبارزه بود با مرگ .
من به ثروت انبوه مادرم نگاه می کردم. او به تنهایی، سلطان بی منازع اینهمه ثروت بود. و حال شب که به بستر می خزم، مثل خوره در جانم است که سلطان واقعا تنهاست؛ آنگاه تسبیح یادگاری را در دست می فشرم و تنهاتر از او به بستر می روم.
- ۹۵/۰۲/۲۷