مردی همچنان می نویسد

هنوز باید بنویسم.

مردی همچنان می نویسد

هنوز باید بنویسم.

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

      تلاش مادرم در حفظ آثار پدرم حیرت آور بود. همه اش در  چند قابلمه سیاه و دیگ مسی سابیده شده و دوتا انبر دست زهوار در رفته و تعدای میخ طویله و اسکوب و عینکی با شیشه سبز تند جوشکاری -یادگار فعلگی و بیگاری در معدن و کارخانجات-  خلاصه می شد.همگی اینها و تلاش خستگی ناپذیر مادرم در صیانت از این اقلام، نقطه ی مبهم تاریخ زندگی ام بود. همیشه برایم سوال بود که این چند یادگاری منسوخ و چند تکه پازل حل نشده، چه گرهی از کار مادرم باز می کرد که عشقی غریزی به چند تکه شیء ضایع  و زنگ خورده ابراز میدارد .

      من تلاش مادرم را کودکانه و احساسی می خواندم در حالی که او با آنها زندگی می کرد و زیستن او در کنار ماترک شوهرش -که با عشق به ناموس به جنگ رفت و بی سر برگشت - یعنی حضور دوباره مرد در کنارش و این نوعی مبارزه بود با مرگ .

      من به ثروت انبوه مادرم نگاه می کردم. او به تنهایی، سلطان بی منازع اینهمه ثروت بود. و حال شب که به بستر می خزم، مثل خوره در جانم است که سلطان واقعا تنهاست؛ آنگاه تسبیح یادگاری را در دست می فشرم و تنهاتر از او به بستر می روم. 

  • صمد قلی زاده


چشمانم وحشتی عجیب و یأسی  دردآور را در میان هویتی نا معلوم می کشید؛  می خواستم هر آنچه را  از خودم می دانستم، برای  تمامی اقشار جمعیت بی پناه، - که من قهرمانشان بودم و در پشت خاکریز ها با مرگ همخوابه بودند- بازگو کنم . می ترسیدم نگاهشان کنم آنها نیز مرا؛  چرا که ما یکدیگر را در صورت هم می دیدیم.

گلنگدن را کشیدم.  گلوله در گلوی تفنگ جا خوش کرد؛ عهد کردم در آن واحدی که  هنوز، خودم به هویت ناپیدای خودم خو نکردم،  گلوله را در سقف دهانم بخوابانم و بدرم خودم را. ولی ،باورکن اخوی!  من جرات همچین گه خوری را ندارم...

 جبرییل آرام دستم را فشرد و تیمم کرد و من یک عمری است که هرشب غسل شهادت می گذارم. 

  • صمد قلی زاده