قتل شب به دست روز
هر گناهی قصاصی دارد. بیایید به وجدان که محکمه ای عادل دارد، بسپاریمشان. قاتل محکوم به قصاص است...
تو نجوای شب را نشنیده گرفتی. تو با فردا، با آهنین مردان سکوت، آنقدر روی سرب پا گذاشتی، تا دنیا زیر دستان تو له شد. و عالم در هیاهوی نفس های تو ذوب. من با فشار میله ی وجدان بر سینه ی عشق، دوباره زنده شدم. و هیچکس نخواست که من را به بیکران قرین حدود عشق برساند.
نگو که دستانت چه خواست، چه گفت. هر چه خواست ندادی. هر چه گفت، نشنیدی. تو هنوز هم مجهول عالم دستانم هستی. من در تن زخمی دو کلام لانه کرده ام. هرم نفس های جنون، سینه ی عشق مرا سوزاند و ویرانه کرد. هر جه سختی کشیدم، تقصیر نگاه تو بود که همه گناه. پس مرد چست؟ عشق، عاطفه و حقیقت یک بغل چست؟ بیایید تنها باشیم. تنهای آزاد. بشکاف این مغز من. مغزاکسیری من. ----------------
تا زمانی که لب است، عطش است. تو هستی، تو لاجرم، پناهی برای عطش زده ها خواهی شد.
- ۰ نظر
- ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۴۹